من یک سرباز اسرائیلی هستم!


هر سال محرم هر جا که بودم خودم رو میرسوندم تهران محله قدیمیمون ،فردا تاسوعا بود و داشتم وسایلم رو جمع وجور میکردم که از این دو روز تعطیلی استفاده کنم و به تهران برم،که با اعلام آماده باش کامل تمام برنامه هام بهم ریخت. خیلی دلم گرفته بود . مراجع فتوا داده بودن که جلو قمه زنی گرفته بشه و زنجان یکی از نقاطی بود که هیئت های قمه زن داشت. می بایستی بالاجبار تو ستاد میموندیم . شبه خیلی سختی بود ساعت چهار صبح بیدار شدیم ،یه نون و پنیر دادن دستمون یه اسلحه و به بعضی هام باتون، سوار اتوبوس شدیم . گروه ده نفری ما حدود ساعت شش صبح تو یه کوچه پهن جلو یه حسینیه مستقر شد.
نمیدونم چه ماهی بود اما یادمه هوا گرم بود و من یه عینک آفتابی هم به چشم داشتم. تا حدود ساعت هشت و نه که مردم یواش یواش بیرون میومدن هیچ احساس خاصی نداشتم ،فقط کلافه بودم از اینکه نتونسته بودم برم تهران و شب قبل هم درست نخوابیده بودم. مردم که از خونه بیرون میومدن و به طرف حسینیه میرفتن نگاهی از خشم و نفرت می انداختن و از کنار ما عبور می کردن ،کم کم این نگاه ها من رو به فکر فرو میبرد ،عوض اینکه مثل هر سال برم و سینه بزنم و برای امام حسین عزاداری کنم ،حالا در مقابل عزاداران وسوگوارانش قرار گرفته بودم .به صحیح یا غلط بودن قمه زنی کاری ندارم فقط احساس بدی داشتم .
بچه های کوچک یه دسته سینه زنی به سبک قمه زنها تشکیل داده بودن و جلو ما پاهاشون رو محکم به زمین میکوبیدن و حسین حسین میکردن ،از خودم خجالت میکشیدم ،اولین بار بود که تو این لباس این احساس رو داشتم . تقریبا اکثر بچه ها همین حس رو داشتن ،سروان آقاجانلو بهم گفت روزبه چه احساسی داری ؟
گفتم :احساس میکنم یک سرباز اسرائیلی هستم!





سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان است.

كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

و گر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون،

كه سرما سخت سوزان است.

نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك.

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم،

ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آي …

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي!

منم من! ميهمان هر شبت. لولي‌وش مغموم.

منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور

نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم.

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست.

صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهانست.

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،

درختان اسكلتهاي بلور آجين،

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،

غبار آلود مهر و ماه،

زمستان است.

مهدی اخوان ثالث


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روزبه در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 7:22 موضوع | لینک ثابت