هنوز حدود هفتاد روز از خدمتم مونده بود و فرمانده قرارگاه به هیچ وجه کوتاه نمیومد و هر روز از دیروز اوضاع بدتر میشد .باید فکری میکردم یاد پرونده اعصاب و روانم افتادم ،تصمیم گرفتم برای تفریح هم که شده دوباره برم دکتر !رفتم بهداری همون داستان قبلی رو تکرار کردم ،گفتم سردردهای شدید دارم چشمام سرخ میشه و دیگه هیچی نمیفهمم. اونهام اعزامم کردن بیمارستان برگه گرفتم برای دکتر اعصاب وروان داخل اطاق شدم ،دکتر به همراه چند تا دانشجو نشسته بود ،گفت چطور شد که اینجوری شدی ؟آیا اخیرا اتفاق خاصی برات افتاده ؟ من هم گفتم  میدونین آقای دکتر ،من عاشق یه دختری بودم ،اما متاسفانه مدتیه ازش جدا شدم و از اون به بعد این حالت به سراغم اومده!!!  دکتر هم رو به شاگردانش کرد و گفت ایشون .... دارن(فراموش کردم چی گفت) و  به همین دلیل می تونه این ماجرا اتفاق افتاده باشه!و حدود نیم ساعت وضعیت من رو  تشریح کرد. 
 تو دلم داشتم می خندیدم اما تو چهرم چیز دیگری رو نشون میدادم. دکتر گفت یک هفته برات استراحت مینویسم همراه با استفاده منظم دارو ،اگر حالت بهتر نشد ،مراحل تازه درمان رو شروع میکنیم.
اومدم از بیمارستان بیرون تو ذهنم همه چی رو مرور میکردم ،اول رفتم بهداری استراحتم رو تایید کردم ،اگه میرفتم ستاد ممکن بود فرمانده قرارگاه نگذاره برم ،آره درسته نبایستی به ستاد میرفتم . یه راست رفتم خونه ساکم رو برداشتم و رفتم تهران اما دلم یه جورایی آشوب بود مثل بچه هایی که از مدرسه فرار میکنن،اما به خودم گفتم الان وقت فکر کردن به این مسائل نیست و باید خوش بود.
به اندازه یک چشم بهم زدن یک هفته گذشت و دوباره به زنجان برگشتم و بدون اینکه به ستاد برم یکراست به بیمارستان رفتم ،از قبل دکتر بهم وقت داده بود . وارد اطاق دکتر شدم ،گفت حالت چطوره ؟گفتم خیلی بد آقای دکتر ،متاسفانه هیچ نشانه ای از بهبود در من بوجود نیومده!و حتی میتونم بگم حالم بدتر شده . گفت یعنی چطور شده مگه؟ گفتم راستش وقتی میخوام بخوابم یه سری اشکال و افراد از جلو چشمم رد میشن ،احساس میکنم میخوام خفه بشم!دکتر با تعجب به حرفام گوش میکرد.
گفت برات یه تست روانشناسی مینویسم تا ببینیم چی میشه .از پیش دکتر رفتم بخش روانپزشکی برای تست ،یه ساختمونه قدیمی با دری قفل شده و نگهبانی در قسمت ورودی آن ،با ترس و لرز برگه رو نشون دادم و به اطاق تست راهنمایی شدم.تمرکز کردم تا به سوالات اونطوری که دلم میخواد جواب بدم نه اونی که واقعا هستم .تو اینجور تستها معمولا یه سوال رو چندبار تکرار میکنند با نگارشی متفاوت!
مثلا:آیا تا کنون خودکشی کرده ای ؟ گفتم بله ،سه بار!!! به هر حال حدود یک ساعت تست طول کشید و نتیجه این شد که بیمار در وضعیتی متوسط به بالا ،نزدیک به شدید قرار دارد که در این شرایط مصرف دارو و حتی بستری توصیه می شود!
برگشتم اطاق دکتر جواب رو نشون دادم ،دکتر برگه کاغذی برداشت و روی آن اینچنین نوشت: بیمار در بخش روانپزشکی بستری شود!!؟با دیدن این برگه چشمام گرد شد و از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد ،تو ذهنم به راههای ممکن و نتایج احتمالی آن فکر میکردم ،از بستری شدن تو اون بخش وحشت داشتم ،اگر یه دارویی بهم تزریق میکردن و دیوونه میشدم چی؟ وای خدای من حالا باید چیکار میکردم؟اما چاره ای نبود باید میرفتم چون اصلا دلم نمی خواست حالا که تا اینجا اومده بودم کم بیارم.
وارد بخش شدم ،به قسمت پرستاری و پذیرش رفتم،یه خانم خوش چهره و جوان اونجا بود ،برگه رو دادم هیچی نگفتم ،با لبخند گفت :پس مریض کجاست؟گفتم بیمار من هستم ،با تعجب به من نگاه کرد و گفت با این وضعیتی که تو این پرونده من میبینم ،مریض رو باید با چهارتا همراه به اینجا میاوردند ! دیدم اوضاع پسه وچاره ای نیست جز اینکه از در دیگه ای وارد بشم. گفتم خانم محترم راستش رو بخواین من سربازم و حدودا سه ماه از خدمتم بیشتر نمونده و فرماندم به من اجازه نمی داد از مرخصی هام استفاده کنم ،من هم بالاجبار از این راه وارد شدم.گفت حالا میخوای بستریت کنم یا ... دوست داری بری منزل از بستری شدنت لذت ببری ،گفتم :البته منزل!
یک هفته برام استراحت جور کرد و گفت تعطیلات خوش بگذره!
یه نفس راحت کشیدم و به سمت بهداری برای تایید استراحت پزشکیم حرکت کردم ،سر راه از همه برگه هایی که تا اون لحظه گرفته بودم چند تا کپی گرفتم اصل برگه ها رو نگه داشتم و کپی اونها رو به بهداری دادم . و دوباره رفتم تهران...
حدود پانزده روز بود که ستاد نرفته بودم ،وارد ستاد شدم ،فرمانده قرارگاه چنان با خشم به من نگاه میکرد که تو دلم خالی شد ،بعد از صبحگاه مشترک بدون اینکه خودش با من روبرو بشه به مهرداد پیغام داده بود  به من بگه باید بخاطر پانزده روز غیبت برم خودم رو به بازرسی معرفی کنم!مدارکم رو برداشتم و به دفتر بازرسی رفتم.
خودم رو معرفی کردم و مدارکم رو دادم اونهام همه چی رو تایید کردن ،باورم نمیشد به این زودی همه چی اوکی بشه.پیروز مندانه به قرارگاه برگشتم ،اون روز به خیر و خوشی گذشت اما فردا روز دیگریست،فردای اون روز به من گفتند باید برای بررسی وضعیتم به بیمارستان ناجا در تهران اعزام بشم...!!؟
 
این داستان ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط روزبه در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت